- خداوندا مردم شکر نعمتهای تو را به جا می آورند و من شکر بودن تو چرا که نعمت بودن توست.
- با همه چیز در آمیز و آمیخته نشو، در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.
- آنان که میفهمند عذاب میکشند و آنان که نمیفهمند عذاب میدهند.
دکتر شریعتی
|
عاشقانه ها براي مهدي (عج)
ز بسم الله مي خوانم خدا را/ ز مشتي خاك آدم ساخت ما را
|
||
دوستان منPowered By mahdiblog.COM |
- خداوندا مردم شکر نعمتهای تو را به جا می آورند و من شکر بودن تو چرا که نعمت بودن توست. - با همه چیز در آمیز و آمیخته نشو، در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش. - آنان که میفهمند عذاب میکشند و آنان که نمیفهمند عذاب میدهند. دکتر شریعتی
نوشته شده در تاريخ
سه شنبه هجدهم بهمن 1390
توسط
مريم السادات اميري
اگر روزي مقام تو پايين آمد نترس، چون خورشيد هر روز غروب پايين مي آيد و بامداد روز ديگر بالا مي آيد.
نوشته شده در تاريخ
یکشنبه دوم بهمن 1390
توسط
مريم السادات اميري
خدایا دستانم را هر چه بالا می آورم به آسمان نمی رسد
دوستان مطلب قبل خودتون ميدونيد كه بدون هماهنگي با من نوشته شده بود با اين حال از همتون ممنونم.
نوشته شده در تاريخ
پنج شنبه هشتم دی 1390
توسط
مريم السادات اميري
نوشته شده در تاريخ
شنبه سوم دی 1390
توسط
مريم السادات اميري
نوشته شده در تاريخ
شنبه سوم دی 1390
توسط
مريم السادات اميري
نوشته شده در تاريخ
شنبه سوم دی 1390
توسط
مريم السادات اميري
نوشته شده در تاريخ
شنبه سوم دی 1390
توسط
مريم السادات اميري
نوشته شده در تاريخ
شنبه سوم دی 1390
توسط
مريم السادات اميري
نوشته شده در تاريخ
پنج شنبه اول دی 1390
توسط
مريم السادات اميري
نوشته شده در تاريخ
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390
توسط
مريم السادات اميري
خدایا! گفتی: اگر کسی دو روزش مثل هم باشد، باخته است... "من،" خیلی وقت است که زندگی را باختم... حال، با این روزهای تکراری و پر از درد چه کنم...!
نوشته شده در تاريخ
پنج شنبه دهم آذر 1390
توسط
مريم السادات اميري
نوشته شده در تاريخ
سه شنبه هشتم آذر 1390
توسط
مريم السادات اميري
نوشته شده در تاريخ
پنج شنبه سوم آذر 1390
توسط
مريم السادات اميري
نوشته شده در تاريخ
سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390
توسط
مريم السادات اميري
شب کریسمس بود و هوا سرد و برفی. پسرک، در حالی که پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشۀ سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد. در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد. - آهای، آقا پسر!
نوشته شده در تاريخ
جمعه سیزدهم آبان 1390
توسط
مريم السادات اميري
| |