عاشقانه ها براي مهدي (عج)
ز بسم الله مي خوانم خدا را/ ز مشتي خاك آدم ساخت ما را

دوستان من

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست



Powered By
mahdiblog.COM

 لبخند  های پخش و پلایم را

 گول  می زنم...

 

به بهانه ی  آفتاب  گرفتن

 پـــهــنشان  می کنم

 

و به  بُرنزه  شدن

بشارتشان می دهم !

 

تا در حینِ  پــــهـــــن  بودن

 خــشک  هم بشوند

 

باشد که

 لواشکی  چیزی شوند !

 

 

برای  روزهایی  که

 

دیگر  فصلشان  گذشته...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 توسط مريم السادات اميري

در لحظه زندگي كن تا از زندگي لذت ببري اما از ياد نبر كه داشتن لحظه هاي زيبا مديون ساعت ها فكر كردن به آينده است. خودم


نوشته شده در تاريخ جمعه اول اردیبهشت 1391 توسط مريم السادات اميري

پروردگارا 

             

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم

                            

چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.

    

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست


نوشته شده در تاريخ پنج شنبه سی و یکم فروردین 1391 توسط مريم السادات اميري

يبن خودمان بماند از زماني كه به دنيا مي آييم سر كاريم

با يك مشت حرف هاي به ظاهر قشنگ كه گولمان ميزند...

آنقدر اين حرف ها را ميگويند و مي گويند و تكرار ميكنند تا واقعا باورمان ميشود كه جزئي از حقيقت اند

يا اصلا خود خود حقيقت اند.

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 توسط مريم السادات اميري


زکوي يار مي آيد نسيم باد نوروزي
از اين باد گر مدد خواهي، چراغ دل بر افروزي
نوروز مبارک


نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم فروردین 1391 توسط مريم السادات اميري

روزی شیوانا پیرمعرفت را به یک مجلس عروسی دعوت کردند. جوانان شادی می کردند و کودکان از شوق در جنب و جوش بودند.
عروس و داماد نیز از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند. ناگهان پیرمردی سنگین احوال از میان جمع برخاست و خطاب به جوانان فریاد زد که:" مگر نمی بینید شیوانا اینجا نشسته است؟! کمی حرمت بصیرت و معرفت استاد را نگه دارید و اینقدر بی پروا شوق وشادی خود را نشان ندهید!"
ناگهان جمعیت ساکت شدند و مات ومبهوت ماندند که چه کنند!؟ از سویی شیوانا را دوست داشتند و حضور او را در مجلس خود برکت آفرین می دانستند و از سوی دیگر نمی توانستند شور و شوق خود را در مجلس عروسی پنهان کنند!

سکوتی آزار دهنده دقایقی بر مجلس حاکم شد. پیرمردان از این سکوت راضی شدند و به سوی استاد برگشتند و از او خواستند تا با بیان جمله ای جوانان بازیگوش مجلس را اندرز دهد!
شیوانا از جا برخاست. دستانش را به سوی زوج جوان دراز کرد و گفت:" شیوانا اگر به جای شما بود دهها بار بیشتر فریاد شوق می کشید و اگر همسن و سال شما بود از این اتفاق میمون و مبارک هزاران برابر بیشتر از شما شادی می کرد. به خاطر این شیوانایی که از جوانی فاصله گرفته است و به حرمت معرفت و بصیرتی که در او جستجو می کنید، هرگز اجازه ندهید احساس شادی و شادمانی و شوریدگی درونی شما به خاطر حضور هیچ شیوانایی سرکوب شود! شادی کنید و زیباترین اتفاق جوانی یعنی زوج شدن دو جوان تنها را قدر بدانید که امشب ما اینجا به خاطر شیوانا جمع نشده ایم تا به خاطر او سکوت کنیم!"

می گویند آن شب پیرمردان مجلس نیز همپای جوانان شادی کردند.


نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم اسفند 1390 توسط مريم السادات اميري

در زندگی اختیار باد ها دست ما نیست اما اختیار بادبان ها دست خودمان است.


نوشته شده در تاريخ پنج شنبه چهارم اسفند 1390 توسط مريم السادات اميري

- خداوندا مردم شکر نعمتهای تو را به جا می آورند و من شکر بودن تو چرا که نعمت بودن توست.

- با همه چیز در آمیز و آمیخته نشو، در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.

- آنان که میفهمند عذاب میکشند و آنان که نمیفهمند عذاب میدهند.

                                                                                              دکتر شریعتی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 توسط مريم السادات اميري

اگر روزي مقام تو پايين آمد نترس، چون خورشيد هر روز غروب پايين مي آيد و بامداد روز ديگر بالا مي آيد.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم بهمن 1390 توسط مريم السادات اميري

خدایا دستانم را هر چه بالا می آورم به آسمان نمی رسد

 تو که می توانی;


 دستان ناتوانم را بگیر و راهی آسمانم کن...!

دوستان مطلب قبل خودتون ميدونيد كه بدون هماهنگي با من نوشته شده بود با اين حال از همتون ممنونم.




نوشته شده در تاريخ پنج شنبه هشتم دی 1390 توسط مريم السادات اميري

    
شخصی را به جهنم می بردند، در راه جهنم صورتش را برمیگرداند و به عقب خیره می شد...
ناگهان! خداوند فرمود: صبر کنید، او را به بهشت ببرید...!
فرشتگان با تعجب دلیل این کار را پرسیدند؟!
خداوند به آنها فرمود: او در راه رفتن چند بار به عقب نگاه کرد و در دلش امید به بخشش من داشت و من نیز او را بخشیدم...

و این است عظمت پروردگار عالمیان



نوشته شده در تاريخ شنبه سوم دی 1390 توسط مريم السادات اميري


روزی پسر کوچولویی می خواست یک سنگ بزرگ را جابه جا کند; اما هرچه می کوشید حتی نمی توانست کوچک ترین حرکتی هم به آن بدهد.
پدرش که از کنارش می گذشت، لحظه ای به تماشای تقلای بی حاصل او ایستاد. سپس رو به او کرد و گفت: « ببین پسرم، از همه توان خود استفاده می کنی یا نه؟»
پسرک با اوقات تلخی گفت:« آره پدر، استفاده می کنم.»
پدر آرام و خونسرد گفت:« نه، استفاده نمی کنی. تو هنوز از من نخواسته ای که کمکت کنم.»

.........................

پدر جزئی از وجود ما انسان هاست و تجلی دهنده قدرت و عظمت خداوند مهربان در زمین است.
پدر مخلوقیست که هر  جا تو را در حال زمین خوردن ببیند، حاضر است از خود بگذرد، تا تو در مقابلش همیشه سربلند باشی.




نوشته شده در تاريخ شنبه سوم دی 1390 توسط مريم السادات اميري



تنها، تنهایی عامل نا امیدیست،
تنها، خستگی روح، عامل کناره گیریست،
و تنها، بی همزبانی عامل همٌ و غم و درد است...
 پس
دنبال کسی باش که شادی را در دلت جریان بیندازد، دردهایت را بفهمد و تو را درک کند...
دنبال کسی نباش که همیشه امیدت را نا امید کند، همیشه تو را به سخره بگیرد و از همه بدتر غرورت را زیر پا له کند...

حواست باشد، حواست باشد که بازی زمانه، گرفتار اندوهت نکند...



نوشته شده در تاريخ شنبه سوم دی 1390 توسط مريم السادات اميري


 
تا میتوانی به همه محبت کن

        و هرگز از محبت کردن دریغ مکن

                      شاید
کسی باشد در این دنیا 
 
                             که جانش وابسته است
، به محبت تو.




نوشته شده در تاريخ شنبه سوم دی 1390 توسط مريم السادات اميري

                                      

روزی مبلغی جوان، هیزم شکنی را در حال کار در جنگل می بیند و با فهمیدن اینکه هیزم شکن در تمام عمر خود حتی اسمی از عیسی نشنیده است، با خود می گوید:
«عجب فرصتی است برای به دین آوردن این مرد!»
در اثنایی که هیزم شکن تمام روز به طور یکنواخت مشغول تکه کردن هیزم و حمل آنها با گاری بود، مبلغ جوان یک ریز صحبت می کرد، عاقبت از صحبت کردن باز می ایستد و می پرسد: «خب، حالا حاضری دین عیسی مسیح را بپذیری؟»
هیزم شکن پاسخ می دهد: «نمی دانم شما تمام روز درباره عیسی مسیح و اینکه وی در همه مشکلات زندگی به یاری ما خواهد شتافت، حرف زدید، اما خود شما هیچ کمکی به من نکردید.»



نوشته شده در تاريخ شنبه سوم دی 1390 توسط مريم السادات اميري
درباره وبلاگ

سلام. سعي ميكنم تمامي مطالبي كه در اين وب مطرح ميشود مورد پسند شما واقع شود.
اگه دوست داريد من بنويسم نظر بديدتا انگيزه پيدا كنم.