عاشقانه ها براي مهدي (عج)
ز بسم الله مي خوانم خدا را/ ز مشتي خاك آدم ساخت ما را

دوستان من

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست



Powered By
mahdiblog.COM

- خداوندا مردم شکر نعمتهای تو را به جا می آورند و من شکر بودن تو چرا که نعمت بودن توست.

- با همه چیز در آمیز و آمیخته نشو، در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.

- آنان که میفهمند عذاب میکشند و آنان که نمیفهمند عذاب میدهند.

                                                                                              دکتر شریعتی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 توسط مريم السادات اميري

اگر روزي مقام تو پايين آمد نترس، چون خورشيد هر روز غروب پايين مي آيد و بامداد روز ديگر بالا مي آيد.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم بهمن 1390 توسط مريم السادات اميري

خدایا دستانم را هر چه بالا می آورم به آسمان نمی رسد

 تو که می توانی;


 دستان ناتوانم را بگیر و راهی آسمانم کن...!

دوستان مطلب قبل خودتون ميدونيد كه بدون هماهنگي با من نوشته شده بود با اين حال از همتون ممنونم.




نوشته شده در تاريخ پنج شنبه هشتم دی 1390 توسط مريم السادات اميري

    
شخصی را به جهنم می بردند، در راه جهنم صورتش را برمیگرداند و به عقب خیره می شد...
ناگهان! خداوند فرمود: صبر کنید، او را به بهشت ببرید...!
فرشتگان با تعجب دلیل این کار را پرسیدند؟!
خداوند به آنها فرمود: او در راه رفتن چند بار به عقب نگاه کرد و در دلش امید به بخشش من داشت و من نیز او را بخشیدم...

و این است عظمت پروردگار عالمیان



نوشته شده در تاريخ شنبه سوم دی 1390 توسط مريم السادات اميري


روزی پسر کوچولویی می خواست یک سنگ بزرگ را جابه جا کند; اما هرچه می کوشید حتی نمی توانست کوچک ترین حرکتی هم به آن بدهد.
پدرش که از کنارش می گذشت، لحظه ای به تماشای تقلای بی حاصل او ایستاد. سپس رو به او کرد و گفت: « ببین پسرم، از همه توان خود استفاده می کنی یا نه؟»
پسرک با اوقات تلخی گفت:« آره پدر، استفاده می کنم.»
پدر آرام و خونسرد گفت:« نه، استفاده نمی کنی. تو هنوز از من نخواسته ای که کمکت کنم.»

.........................

پدر جزئی از وجود ما انسان هاست و تجلی دهنده قدرت و عظمت خداوند مهربان در زمین است.
پدر مخلوقیست که هر  جا تو را در حال زمین خوردن ببیند، حاضر است از خود بگذرد، تا تو در مقابلش همیشه سربلند باشی.




نوشته شده در تاريخ شنبه سوم دی 1390 توسط مريم السادات اميري



تنها، تنهایی عامل نا امیدیست،
تنها، خستگی روح، عامل کناره گیریست،
و تنها، بی همزبانی عامل همٌ و غم و درد است...
 پس
دنبال کسی باش که شادی را در دلت جریان بیندازد، دردهایت را بفهمد و تو را درک کند...
دنبال کسی نباش که همیشه امیدت را نا امید کند، همیشه تو را به سخره بگیرد و از همه بدتر غرورت را زیر پا له کند...

حواست باشد، حواست باشد که بازی زمانه، گرفتار اندوهت نکند...



نوشته شده در تاريخ شنبه سوم دی 1390 توسط مريم السادات اميري


 
تا میتوانی به همه محبت کن

        و هرگز از محبت کردن دریغ مکن

                      شاید
کسی باشد در این دنیا 
 
                             که جانش وابسته است
، به محبت تو.




نوشته شده در تاريخ شنبه سوم دی 1390 توسط مريم السادات اميري

                                      

روزی مبلغی جوان، هیزم شکنی را در حال کار در جنگل می بیند و با فهمیدن اینکه هیزم شکن در تمام عمر خود حتی اسمی از عیسی نشنیده است، با خود می گوید:
«عجب فرصتی است برای به دین آوردن این مرد!»
در اثنایی که هیزم شکن تمام روز به طور یکنواخت مشغول تکه کردن هیزم و حمل آنها با گاری بود، مبلغ جوان یک ریز صحبت می کرد، عاقبت از صحبت کردن باز می ایستد و می پرسد: «خب، حالا حاضری دین عیسی مسیح را بپذیری؟»
هیزم شکن پاسخ می دهد: «نمی دانم شما تمام روز درباره عیسی مسیح و اینکه وی در همه مشکلات زندگی به یاری ما خواهد شتافت، حرف زدید، اما خود شما هیچ کمکی به من نکردید.»



نوشته شده در تاريخ شنبه سوم دی 1390 توسط مريم السادات اميري



بیادتان مى آورم تا همیشه بدانید که زیباترین منش آدمى، محبت اوست پس؛ محبت کنید چه به دوست، چه به دشمن! که دوست را بزرگ کند و دشمن را دوست.




نوشته شده در تاريخ پنج شنبه اول دی 1390 توسط مريم السادات اميري


 در یکی از شب های سرد زمستان، یک نفر با مرد فقیری برخورد کرد، مرد فقیر به سوی او دست دراز کردو صدقه خواست.
ولی آن شخص بعد از کمی جستجو در جیب هایش پولی نیافت.
فقیر همچنان خیره به او بود و انتظار می کشید و خوشحال از اینکه قرار است به او کمک شود.
آن شخص ناراحت و پریشان شد از اینکه پولی نیافته تا به او کمک کند،
در همین حال دست یخ زده مرد فقیر را گرفت و رو به او گفت: " برادر عزیزم پولی ندارم که به تو کمک کنم، مرا ببخش "
فقیر در حالی که به او خیره شده بود، بغض کرد و گفت:
" تو بزرگترین هدیه را به من داده ای، تو مرا برادر خطاب کردی و این از همه چیز برای من با ارزشتر است "



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 توسط مريم السادات اميري

 

خدایا! گفتی: اگر کسی دو روزش مثل هم باشد، باخته است...

"من،" خیلی وقت است که زندگی را باختم...

حال، با این روزهای تکراری و پر از درد چه کنم...!


نوشته شده در تاريخ پنج شنبه دهم آذر 1390 توسط مريم السادات اميري

باز آمد محرم...
باز آمد ماه ماتم...
باز آمد ماه خون خدا...
باز آمد صدای کاروان عشق...

...
دوباره فرصتی شد برای بندگی...
دوباره فرصتی شد برای پاک شدن...
دوباره فرصتی شد برای عاشق شدن...
دوباره فرصتی شد برای سبک شدن از دردهای دل....
و
 دوباره فرصتی شد، اشک هایمان را خرج کسی کنیم که خریدارش، مرهم تمام زخم هاست...




نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم آذر 1390 توسط مريم السادات اميري

   

گاهی جریان زندگی، آنقدر سخت می شود که کار از توکل کردن به خدا و کمک خواستن از او می گذرد...
گاهی زمان، آنقدر سخت می گذرد، که نه دلداری، دردی را دوا می کند و نه صبر...
گاهی آنقدر تنها میشوی که حرف های دیگران، برایت پوچ و مبهم می شود...
گاهی فکر می کنی مخصوصا در بازی زمانه گرفتار شدی، طوری که دیگر راه گریزی نیست...

می دانم، آنقدر زندگی برایت سخت می شود که تنها، فکر نیستن آرامت می کند، فکر مردن...

ولی یک چیز را خوب می دانم، خداوند زمانی به فریادمان می رسد، که حتی در خیالمان هم تصور نمی کنیم،
فقط باید بخواهیم... با تمام وجود...




نوشته شده در تاريخ پنج شنبه سوم آذر 1390 توسط مريم السادات اميري




علی کیست....!؟

همان شاه، که عالم به کف اوست.

علی کیست؟

همان شاه، که صاحب دنیا و همان صاحب دل هاست.

علی کیست؟

همان شاه، که کعبه درید، دل خود را به  هوایش.

علی کیست؟

همان شاه، که خدا داده به او هستی خود را....




عید غدیر مبارک...



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 توسط مريم السادات اميري

شب کریسمس بود و هوا سرد و برفی. پسرک، در حالی‌ که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشۀ سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد..

- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد، پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید! 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم آبان 1390 توسط مريم السادات اميري
درباره وبلاگ

سلام. سعي ميكنم تمامي مطالبي كه در اين وب مطرح ميشود مورد پسند شما واقع شود.
اگه دوست داريد من بنويسم نظر بديدتا انگيزه پيدا كنم.