ابر چشمان مرا موج فشان ميداري

ضربه از ناوك چشمان تو بر دل كاريست

شادم آن روز كه تيري به كمان ميداري

از ازل بر دل من نقش جمال تو فتاد

رنگ رخسار مه ات با دگران ميداري

ترسم اي دوست مرا عمر به وصلت نرسد

فصل گل آمد و ما را چو خزان ميداري

رقص برگ از پي پاييز، خزان دل ماست

قطره ی اشك مرا درد كشان ميداري

كار دل تيره شد از تير دو چشمٍ سيه ات

نازنين قلب مرا باز نشان ميداري

مست كي گردم از آن باده ی نوشين لبت

بر لبم تا چه زمان باده چشان ميداري

نازنين مهر توام راحت جان و دل ماست

راحت جان مرا از چه گران ميداري

ياد روي تو به دل ماند و نديدم رويت

اينچنين روي خود از ديده نهان ميداري

نه دل از دست غمت رست نه چشمان ترم

باز هم ترك من سوخته جان ميداري




موضوع : شعر ,