درباره ما

سلام. سعي ميكنم تمامي مطالبي كه در اين وب مطرح ميشود مورد پسند شما واقع شود.
اگه دوست داريد من بنويسم نظر بديدتا انگيزه پيدا كنم.
دوستان براي پاسخ سوالات خود به قسمت نظرات رفته و پاسخ سوال خود را مشاهده كنيد.
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه

بخش های دیگر

فتوبلاگ من
پرسش و پاسخ
یادداشت بازدیدکنندگان
گالری وبلاگ

جستجو

دوستان من

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

نویسندگان
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
کاربردی
می گویند، اگر كسی‌ چهل‌روز پشت‌  سر هم‌ جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند،

 

حضرت‌ خضر به‌ دیدنش‌ می‌آید و  آرزوهایش‌ را برآورده‌ می‌كند.

سی‌ و نه‌ روز بود كه‌ مرد بیچاره‌ هر روز صبح‌ خیلی‌ زود از خواب‌ بیدار می‌شد و جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ می‌پاشید

 

و جارو می‌كرد. او‌ از فقر و تنگدستی‌ رنج‌ می‌كشید. به‌ خودش‌ گفته‌ بود:

 

اگر خضر را ببینم، به‌ او می‌گویم‌ كه‌ دلم‌ می‌خواهد ثروتمند بشوم.

 

مطمئن‌ هستم‌ كه‌ تمام‌ بدبختی‌ها و گرفتاری‌هایم‌ از فقر و بی‌پولی‌ است.


 روز چهلم‌ فرارسید. هنوز هوا تاریك‌ و روشن‌ بود كه‌ مشغول‌ جارو كردن‌ شد.


كمی‌ بعد متوجه‌ شد مقداری‌ خار و خاشاك‌ آن‌ طرف‌تر ریخته‌ شده‌ است. با خودش‌ گفت:

 

با این‌كه‌ آن‌ آشغال‌ها جلو در خانه‌ من‌ نیست، بهتر آنجا را هم‌ تمیز كنم.

 

هرچه‌ باشد امروز روز ملاقات‌ من‌ با حضرت‌ خضر است، نباید جاهای‌ دیگر هم‌ كثیف‌ باشد..

 
مرد بیچاره‌ با این‌ فكر آب‌ و جارو كردن‌ را رها كرد و داخل‌ خانه‌ شد تا بیلی‌ بیاورد و آشغال‌ها را بردارد.

 

وقتی‌ بیل‌ به‌دست‌ برمی‌گشت، همه‌اش‌ به‌ فكر ملاقات‌ با خضر بود با این‌ فكرها مشغول‌ جمع‌ كردن‌ آشغال‌ها شد.

 
 ناگهان‌ صدای‌ پایی‌ شنید. سربلند كرد و دید پیرمردی‌ به‌ او نزدیك‌ می‌شود. پیرمرد جلوتر كه‌ آمد سلام‌ كرد.

مرد جواب‌ سلامش‌ را داد.


پیرمرد پرسید: .صبح‌ به‌ این‌ زودی‌ اینجا چه‌ می‌كنی؟


مرد جواب‌ داد: دارم‌ جلو خانه‌ام‌ را آب‌ و جارو می‌كنم.

 

آخر شنیده‌ام‌ كه‌ اگر كسی‌ چهل‌ روز تمام‌ جلو خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند، حضرت‌ خضر را می‌بیند..


پیرمرد گفت: حالا برای‌ چی‌ می‌خواهی‌ خضر را ببینی؟


مرد گفت: آرزویی‌ دارم‌ كه‌ می‌خواهم‌ به‌ او بگویم..


پیرمرد گفت: چه‌ آرزویی‌ داری؟ فكر كن‌ من‌ خضر هستم، آرزویت‌ را به‌ من‌ بگو..


مرد نگاهی‌ به‌ پیرمرد انداخت‌ و گفت: برو پدرجان! برو مزاحم‌ كارم‌ نشو..

پیرمرد اصرار گرد: حالا فكر كن‌ كه‌ من‌ خضر باشم. هر آرزویی‌ داری‌ بگو..


مرد گفت: تو كه‌ خضر نیستی. خضر می‌تواند هر كاری‌ را كه‌ از او بخواهی‌ انجام‌ بدهد..

پیرمرد گفت: گفتم‌ كه، فكر كن‌ من‌ خضر باشم‌ هر كاری‌ را كه‌ می‌خواهی‌ به‌ من‌ بگو شاید بتوانم‌ برایت‌ انجام‌ بدهم..

مرد كه‌ حال‌ و حوصله‌ی‌ جروبحث‌ كردن‌ نداشت، رو به‌ پیرمرد كرد و گفت:

 

اگر تو راست‌ می‌گویی‌ و حضرت‌ خضر هستی، این‌ بیلم‌ را پارو كن‌ ببینم..

پیرمرد نگاهی‌ به‌ آسمان‌ كرد. چیزی‌ زیرلب‌ خواند و بعد نگاهی‌ به‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ انداخت.

 

 در یك‌ چشم‌ به‌هم‌ زدن‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ پارو شد.

 

 مرد كه‌ به‌ بیل‌ پارو شده‌اش‌ خیره‌ شده‌ بود، تازه‌ فهمید كه‌ پیرمرد رهگذر حضرت‌ خضر بوده‌ است.

 

چند لحظه‌ای‌ كه‌ گذشت‌ سر برداشت‌ تا با خضر سلام‌ و احوالپرسی‌ كند و آرزوی‌ اصلی‌اش‌ را به‌ او بگوید، اما از او خبری‌ نبود.

مرد بیچاره‌ فهمید كه‌ زحماتش‌ هدر رفته‌ است.

 

به‌ پارو نگاه‌ كرد و دید كه‌ جز در فصل‌ زمستان‌ به‌درد نمی‌خورد در حالی‌ كه‌ از بیلش‌ در تمام‌ فصل‌ها می‌توانست‌ استفاده‌ كند.

 

از آن‌ به ‌بعد به‌ آدم‌ ساده‌ لوحی‌ كه‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ هدفی‌ تلاش‌ كند،

 

اما در آخرین‌ لحظه‌ به‌ دلیل‌ نادانی‌ و سادگی‌ موفقیت‌ و موقعیتش‌ را از دست‌ بدهد،

 

می‌گویند بیلش‌ را پارو كرده‌ است.



موضوع : دل نوشته هايي براي سرورم مهدي(عج) ,

سلام آقا جانم

این روزها گم شده ام

در میان دنیای بی تو

در میان همه هیچ ها

گلایه دارم آقا جانم

گلایه دارم

از این همه هیچی که به خاطر هیچ در آشوب است

از اینهمه هیاهو که برای نفس است

آقا جانم

دلم می خواهد فریادی شوم در سر تا سر زمین

اشکی شوم در جاری آبشارها

موجی شوم در این مردابها

آقا جانم

بغضی است در گلویم

که باز نمی شود

و هر روز بیش از پیش

گلو گیرتر میشود

در خیل آدمیان در همهمه هیچ

برای دنیای دیگران

ولوله ای است

و در این میان

فرزندان جدت

مظلومند و آماج تیرهای نابخردان،

فضیلت و تقوا

به حراج گذارده شده

آقا جانم

می گریم

می گریم بر مظلومیت تو

که هر بار همچون جدت خرج

دنیای ما می شوی

دلم شکسته مولایم

که سکوت را جواب گفته ام

دلم از نامردمی دلهایی

که دین دیگران را فدای دنیای خویش می کنند

گرفته

حبیبم

محکوم می شویم به گناهی که هیچوقت

بدان نیاندیشیده ایم

دلهایمان را به خرابه ها گره زده ایم

می شکنند دلهایی را که کوچک و شیشه ای است

می رنجانند روحهایی را که جز عرش الهی جایی ندارند

آقا جانم

شکوه آورده ام به نزدت

کج می آییم و به ناکجا می رویم

آموختیم از مکتب جدت

که اگر دین نداریم

لیک آزاده باشیم

خوب من

داعیه دینداری داریم

لیک آزاده نیستیم

آقا جانم

شکوه آورده ام به نزدت

با باران چشمانم

و سوزی که قلبم را می فشارد

از فریب

از دوستی های پوشالی

یاران ادعایی

دلم گرفته از ابراز مهرهایی که

نامحرم نمی شناسد

علاقه هایی که به نام رویا

در معنویت ما می خلد

و

قلبی که زود باور می کند

و من

در این میان

شرمسارم از تو محبوبم

خجلم از باورهای دروغینم

و سپاسگزارم از همه عنایت تو

که

" هرچند خیلی زود دیر شد "

اما

از مستی کابوسی سخت

بیدار شدم

آقا جانم

ببخش که غمهایم را

در دستان مهربانت می گذارم

جز مهر تو را نمی شناسم

آقا جانم

ببخش که بر درب خانه ات بجز عشقت

کلامی دگر گفتم .....

آقا جانم

ببخش .....

مرا ببخش .....

محبوبم

مرا ببخش .....

جانانم

مرا ببخش .....




موضوع : دل نوشته هايي براي سرورم مهدي(عج) ,

 

دلم می خواد با نوشتن این موضوع توجه بیشتری داشته باشیم به احساساته خودمون

دختری 7 ساله کلاس اولی زنگ نقاشی

تو دفتر نقاشیش با چندتا خط ساده یه ادمکی رو کشید که رویه یه چیزی شبیع

سجاده خوابیده

موقع نگاه کردن معلم به دفتر نقاشیا بود

همه بچه ها از درخت از طبیعت و حیوانات چیزایی کشیده بودن که در مهد یاد گرفته بودن

معلم اومد دفتر معصومه رو برداشت و نگاه کرد

گفت:معصومه جان این چیه؟ یه سجاده هستش اما چرا این ادمک دراز کشیده؟

معصومه با یه لبخند خیلی شیرین گفت: خانوم معلم من وقتی بچه ها همسایه 

به خاطر نداشتن عروسک مسخره ام می کنن یا وقتی کفش پاره منو میبین که پاهام

دیده میشه منتظر میشم بابا و مامانم بخوابن اروم میرم سجاده رو پهن می کنم و

می خوابم روش

اخه اونجوری حس می کنم تو اغوش خدا خوابیدم و همه چیز یادم میره

حس کودکانه یه بچه 7 ساله کجا و ما ادما کجا ای کاش دلمون مثل یه کودک

بود و خدا و دنیا رو به دید کودکانه می دیدیم




موضوع : دل نوشته هايي براي سرورم مهدي(عج) ,

تا جنوب شهر کلی راه بود وخیلی دیرش شده بود !

 با عجله از راهروی دبستان غیر انتفاعی شمال شهر بیرون آمد .

مادر شاگردش را دید که با اصرار به دنبال بچه اش می دوید تا تکه ای ..!؟  بله

 درست دیده بود ،

شبیه پیتزا بود البته دانه های خاویار طلایی روی آن خود نمایی می کردند، را دردهان

 پسرک بگذارد. ناگهان چند هفته ی پیش را بخاطرآورد . سر کلاس دوم ابتدایی دبستان

 دولتی شهرکی در جنوب شهر که شیفت اصلی کارش بود ، دانش آموزی پرسید :

آقا پیتزا چیه ؟  دراین فکر بود چگونه جوابش را بدهد که یکی از بچه ها با شور وشوق فراوان، مهلت نداد و گفت: آقا ما ، آقا ما دیدیم ، چند روزپیش داداش بزرگم یه تیکه

 ازاون رو که از میون نون خشک هایی که جمع کرده بود به من هم نشون داد !!

 

... و آموزگارنگاهی به آسمان انداخت؛ ایکاش می توانست کلمه تبیض را از فرهنگ لغت این دیاربرای همیشه پاک کند !!




موضوع : دل نوشته هايي براي سرورم مهدي(عج) ,

خطاي ديد انحرافي!!

چقدر بصيرت داريم؟

اگر بخواين تو فتنه گمراه نشيد بايد دقيق روي اتفاقات و سخنان افراد زوم بشيد. يعني با دقت به اون نگاه كنيد.

اگر ذره اي حواستان پرت شود و  با دقت و موشكافانه به مسائل دقت نكنيد يك امر ي را ممكن است كاملا اشتباه متصور بشيد.

براي مثال در تصاوير زير اگر بر روي تصوير بسيار تمركز كنيد تصاوير را ثابت مي‌بينيد ولي اگر حواستان پرت باشد و تمركز نكنيد خواهيد ديد كه اين تصاوير در حال حركت هستند .

واقعيت اين است كه تمام تصاوير زير بدون حركت است اما گاهي ممكن بر اثر غفلت و شايعات دشمن شما اشتباه كنيد.

فراموش نشود كه براي مصون ماندن از اشتباه، بايد به تمام سخنان فرمانده خوب و با دقت گوش كنيد.

فرمانده مي گويد كه اين موضوع اينگونه است و اين گونه بايد نگاه كرد. به حرفش اعتماد كن و با دقت نگاه كن... 

آنگاه پيروزي...

مبادا سليقه خود را بر حرف فرمانده ترجيح دهي و يا حرف هاي فرمانده را براي ديگري بداني!كه در اين صورت به گمراهي ميرويم..

 

به ادامه مطلب مراجعه نمائيد




موضوع : دل نوشته هايي براي سرورم مهدي(عج) ,
گفته بودي مي آيي! من نيز سالهاست كنار پنجره اميد چشم در افق انتظار دوخته ام . هر روز سراغت را از خورشيد مي گيرم . هرشب شكوه فراقت را با ستارگان مي گويم . اگر آمدي و نبودم ، سراغم را از پنجره ها بگير . آنها از چشمان بيقرار و خسته ام با تو خواهند گفت . از سروهاي باغ انتظار كه با اشك فراق آبياري شده اند . از فرياد لحظه‌ها كه در سكوت تنهائيم بغض پنجره را مي شكست . اگر نيك بنگري خاكسترم را پاي پنجره خواهي ديد
                     الهم عجل لوليک الفرج



موضوع : دل نوشته هايي براي سرورم مهدي(عج) ,

در لحظه شادی، پروردگار را ستایش کن. حمد و سپاس مخصوص اوست و هیچ کس و هیچ چیز در مرتبه او شایسته ثنا نیست.


در لحظه سختی، فقط از خداوند کمک بخواه. او بهترین فریادرس است و همیشه با تو و در کنار توست


در لحظه حیرانی و گمراهی، فقط خدا را جست و جو کن. او هدایت گر به سوی نعمت هاست .راه درست را از او بخواه چرا که تنها او از پیدا و نهان باخبر است.


در لحظه آرامش، معبود را مناجات کن. او تنها اجابت کننده دعاهاست. برای همه دعا کن به خصوص برای کسانی که در حقشان بدی کرده ای و همینطور برای کسانی که با تو مشکل دارند و در آخر، برای خواسته های خودت دعا کن، او همه را گوش می دهد.


در لحظه نا امیدی، امیدت به خدا باشد. او امید ناامیدان است و همیشه به یاد داشته باش که "این نیز بگذرد."




موضوع : دل نوشته هايي براي سرورم مهدي(عج) ,

 

تمام راه تو را با گناه بستیم    

دروغ گفته ایم آقا که منتظر هستیم   

اگر چه شهر برای شما چراغان است   

برای کشتن شما نیزه هم فراوان است    

من از سرودن شعر ظهور می ترسم   

 دوباره بیعت و بعدش عبور می ترسم  

  من از سیاهی شبهای تار می ترسم    

من از خزان شدن این بهار می ترسم    

درون سینه ی ما عشق یخ زده آقا    

 تمام مزرعه هامان ملخ زده آقا      

کسی که با تو بماند به جانت آقا،نیست     

برای آمدنت این جمعه هم مهیا نیست




موضوع : دل نوشته هايي براي سرورم مهدي(عج) ,

به دنبال خدا نگرد
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آنجاست
در جمع عزیزترینهایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آنجا نیست

او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست

زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط یک چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما، از خانه بدن، با ما همراه باشند
همچون معرفت بر الله و به خود آیی

دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
و با بی پروایی از آن درگذریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند است
و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید:

آیا "زندگی" را "زندگی کرده ای"؟!




موضوع : دل نوشته هايي براي سرورم مهدي(عج) ,



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

وقتی قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود
وقتی نمیتوانیم‌ اشك‌هایمان‌ را پشت‌ پلك‌هایمان‌ مخفی كنیم‌
و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ میشكند
وقتی احساس‌ میكنیم
بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌
و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛
وقتی امیدها ته‌ میكشد
و انتظارها به‌ سر نمیرسد
وقتی طاقتمان‌ تمام‌ میشود
و تحملمان‌ هیچ ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org




موضوع : دل نوشته هايي براي سرورم مهدي(عج) ,


: