درباره ما

سلام. سعي ميكنم تمامي مطالبي كه در اين وب مطرح ميشود مورد پسند شما واقع شود.
اگه دوست داريد من بنويسم نظر بديدتا انگيزه پيدا كنم.
دوستان براي پاسخ سوالات خود به قسمت نظرات رفته و پاسخ سوال خود را مشاهده كنيد.
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه

بخش های دیگر

فتوبلاگ من
پرسش و پاسخ
یادداشت بازدیدکنندگان
گالری وبلاگ

جستجو

دوستان من

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

نویسندگان
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
کاربردی

ابر چشمان مرا موج فشان ميداري

ضربه از ناوك چشمان تو بر دل كاريست

شادم آن روز كه تيري به كمان ميداري

از ازل بر دل من نقش جمال تو فتاد

رنگ رخسار مه ات با دگران ميداري

ترسم اي دوست مرا عمر به وصلت نرسد

فصل گل آمد و ما را چو خزان ميداري

رقص برگ از پي پاييز، خزان دل ماست

قطره ی اشك مرا درد كشان ميداري

كار دل تيره شد از تير دو چشمٍ سيه ات

نازنين قلب مرا باز نشان ميداري

مست كي گردم از آن باده ی نوشين لبت

بر لبم تا چه زمان باده چشان ميداري

نازنين مهر توام راحت جان و دل ماست

راحت جان مرا از چه گران ميداري

ياد روي تو به دل ماند و نديدم رويت

اينچنين روي خود از ديده نهان ميداري

نه دل از دست غمت رست نه چشمان ترم

باز هم ترك من سوخته جان ميداري




موضوع : شعر ,
به به چه نمازي

فكرم همه جا هست ولي پيش خدا نيست

سجاده رزدوز كه محراب خدا نيست

گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟

انديشه سيال من اي دوست؛كجا نيست؟

از شدت اخلاص من عالم شده حيران

از كميتٍ كار كه هروز سه وعده

از كيفيتش نيز همين بس كه قضا نيست

يك ذره فقط كندتر از سرعت نور است

هر ركعت من حائز عنوان جهانيست

اين سجده سهو است؟ يا ركعت آخر؟

چنديست كه اين حافظه در خدمت ما نيست

اي دلبر من! تا غم وام است و تورم

محراب به ياد خم ابروي شما نيست

بي دغدغه يك سجده راحت نتوان كرد

تا فكر من از قسط عقب مانده جدا نيست

هر سكه كه دادند دوتا سكه گرفتند

گفتند كه اين بهره بانكي ست٬ربا نيست



از بس كه پي نيم وجب نان حلاليم

در سجده ما رونق اگر هست ٬صفا نيست

به به چه نمازي ست! همين است كه گويند

راه شعرا دور ز راه عرفا نيست



موضوع : شعر ,

دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است

جان را هوای از قفس تن پریدن است

از بیم مرگ نیست که سرداده ام فغان

بانگ جرس زشوق به منزل رسیدن است

دستم نمی رسد که دل از سینه برکنم

باری علاج شکر گریبان دریدن است

 




موضوع : شعر ,

عاقبت خاک شود حسن جمال من و تو
خوب و بد میگذرد وای به حال من و تو
قرعه امروز به نام من و فردا دگری
میخورد تیر اجل بر پر و بال من و تو
مال دنیا نشود سد ره مرگ کسی
گیرم که کل جهان باشد از آن من و تو.



موضوع : شعر ,

کودکی هایم اتاقی ساده بود...

قصه ای دور اجاقی ساده بود

 

شب که می شد نقش ها جان می گرفت

روی سقف ما که طاقی ساده بود

 

می شدم پروانه خوابم می پرید

خوابهایم اتفاقی، ساده بود...

 

قهر می کردم به شوق آشتی

عشق هایم اشتیاقی ساده بود

 

ساده بودن عادتی مشکل نبود

سختی نان بود و باقی ساده بود...






موضوع : شعر ,

    

همراه بسیار است، اما همدمی نیست
مثل تمام غصه ها، این هم غمی نیست

 دلبسته اندوه دامنگیر خود باش
از عالم غم دلرباتر عالمی نیست

کار بزرگ خویش را کوچک مپندار
از دوست، دشمن ساختن کار کمی نیست

 چشمی حقیقت بین کنار کعبه می گفت
«انسان» فراوان است، اما «آدمی» نیست

در فکر فتح قله قافم که آنجاست
جایی که تا امروز برآن پرچمی نیست





موضوع : شعر ,

شقایق گفت با خنده نه تب دارم، نه بیمارم

اگر سرخم چنان آتش، حدیث دیگری دارم  
گلی بودم به صحرایی، نه با این رنگ و زیبایی 
نبودم آن زمان هرگز، نشان عشق و شیدایی 

 

یکی از روزهایی، که زمین تب دار و سوزان بود 
و صحرا در عطش می سوخت، تمام غنچه‌ها تشنه 
و من بی‌تاب و خشکیده، تنم در آتشی می‌سوخت 
ز ره آمد یکی خسته، به پایش خار بنشسته

 

 

و عشق از چهره‌اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می‌گفت، شنیدم، سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش

افتاده بود، اما طبیبان گفته بودندش

 

 

اگر یک شاخه گل آرد، ازآن نوعی که من بودم 
بگیرند ریشه‌اش را، بسوزانند 
شود مرهم برای دلبرش، آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می‌گفت، بسی کوه و بیابان را

 

بسی صحرای سوزان را، به دنبال گلش بوده 
و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه به روی من

بدون لحظه‌ای تردید، شتابان شد به سوی من 

 

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و 
به ره افتاد و او می‌رفت، و من در دست او بودم 
و او هرلحظه سر را رو به بالاها 
شکر می‌کرد، پس از چندی


هوا چون کوره آتش، زمین می سوخت 
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه‌ام می‌سوخت 
به لب‌هایی که تاول داشت گفت: چه باید کرد؟

 

 

در این صحرا که آبی نیست 
به جانم، هیچ تابی نیست 
اگر گل ریشه‌اش سوزد که وای بر من 
برای دلبرم‌، هرگز دوایی نیست


 

واز این گل که جایی نیست، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را، چنان می‌رفت و 
من در دست او بودم، و حالا من تمام هست او بودم


دلم می سوخت، اما راه پایان کو؟ 
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو؟


و دیگر داشت در دستش تمام جان من می‌سوخت 
که ناگه روی زانوهای خود خم شد، دگر از صبر او کم شد 
دلش لبریز ماتم شد، کمی اندیشه کرد، آنگه

 

 

مرا در گوشه‌ای از آن بیابان کاشت 
نشست و سینه را با سنگ خارایی 
زهم بشکافت، زهم بشکافت

 

 

اما! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد 
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد 
و هر چیزی که هرجا بود، با غم رو به رو می کرد

 

 

نمی دانم چه می گویم؟ به جای آب، خونش را 
به من می داد و بر لب‌های او فریاد 
بمان ای گل، که تو تاج سرم هستی 
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل

 

 

و من ماندم نشان عشق و شیدایی 
و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

 گل همیشه عاشق شد

 

 

 




موضوع : شعر ,
سكوت یک رد پاي مهدوي

 

پس از مرگم نمی دانم چه خواهد شد !

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازند

 گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یک ریز و پی در پی دَمِ گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان آشفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را

 




موضوع : شعر ,

خدا را دیده ای آیا ؟

تو آیا دیده ای وقتی شبی تاریک

میان بودن و نابودن امید فردائی

هراسی می رباید خواب از چشمت

کسی ، خورشید و صبح و نور را

در باور روح تو ، می خواند

و هنگامی که ترسی گنگ می گوید ، رها گردیده ، تنهائی

و شب تاریکی اش را ، بر نگاه خسته می مالد

طلوع روشن نوری به پلکت ، آیه های صبح می خواند

کلام گرم محبوبی

کمی نزدیک تر از یک رگ گردن ،

به گوش ات  با نوای عشق می گوید:

غریب این زمین خاکی ام ، تنها نمی مانی

تو آیا دیده ای وقتی خطائی می کنی اما ،

ته قلبت پشیمانی

و می خواهی از آن راهی که رفتی ، باز برگردی

نمی دانی که در را بسته او یا نه ؟

یکی با اولین کوبه ، به در ،  آهسته می گوید :

بیا ، ای رفته ، صد بار آمده ، باز آ

که من در را نبستم ، منتظر بودم که برگردی

و هنگامیکه می فهمی ، دگر تنهای تنهائی

رفیقی ، همدمی ، یاری کنارت نیست

و می ترسی که راز بی کسی را ، با کسی گوئی

یکی بی آنکه حتی ، لب تو بگشائی

به آغوشی ، تو را گرم محبت می کند با عشق

به هنگامیکه ، دلبر های دنیائی

دلت را برده اما ، باز پس دادند

دل بشکسته ات را ، مهربانی می خرد با مهر

درون غار تنهائی  ، به لب غوغا  ، ولی  راز سخن با او  ، نمی دانی 

کسی چون نور می گوید ، بخوان  

و تو آهسته می گوئی ، که من خواندن نمی دانم

و او با مهر می گوید

بخوان ، آری بنام خالق انسان ، بخوان ما را

و تو با گریه های شوق ، می خوانی

تو آیا دیده ای

 وقتی که بعد از قهر و بد عهدی

به هنگامیکه بر سجاده اش با قامت شرمی

به یک قد قامت زیبا ، تو می آیی

به تکبیری ، تو را همچون عزیز بی گناهی ،راه خواهد داد

و می پوشاند او ، اسرار  عیبت را

و از یاد تو هم ، بد عهدی ات را ، پاک خواهد کرد

جواب آن سلام آخرت را ، بر تو خواهد داد

و با یک نقطه در سجده ، تو گویا باز هم ، در اول خطی

تو آیا دیده ای وقتی که چیزی آرزویت بوده ، آنرا جسته ای

 آنگاه می بینی ، بجز یک سایه  ، چیزی در درون دست هایت نیست

کسی آهسته می گوید

نگاهم کن ، حقیقت را رها کرده ، مجازی را تو میجوئئ ؟

تو سیمرغی درون آسمان گم کرده ،

اینک سایه اش را بر زمین خاک می پوئی ؟

اگر یابی ، بجز یک سایه ، چیز دیگری داری ؟

پس آنگه یک شعاع نور  ، چشمان تو را ، از خاک تا افلاک خواهد برد

تو آیا دیده ای ، وقتی هوای سینه ات ابر است و باریدن نمی داند

و دشت سینه ات ، می سوزد از بی آبی خوبی

تمام غنچه های مهر ، در جان تو خشکیده ست

به یادش ، قلب تو ، آرام می گیرد

و چشمان امیدت

گونه های چشم در راه تو را ،

با بارشی ، سیراب خواهد کرد

و گل های محبت ، در تمام پهنه جان تو می روید

تو ایا دیده ای وقتی دلت می گیرد از دلگیری مردان تنهایی

که شب هنگام ، سر به زیر افکنده

شرم خالی دستان خود را،در کویر مهربانی ، چاره می جویند

کسی آهسته می گوید :

سرای عشق را ، یک بار دیگر اب و جارو کن

سوار صبح در راه است

تو آیا دیده ای ، وقتی که دریای پر از طوفان مشکل ها

بساط  زورق اندیشه را

در صد خروش موج می پیچد

کسی سکان این زورق ، به ساحل می برد با مهر

و می داند که تو  

بی آنکه در ساحل ، به شکری ، قدر این خوبی به جای آری

بدون گفتن یک ، یا خدا

این نا خدا ، از یاد خواهی برد

خدا را دیده ای آیا ؟

به هنگامی که در این بیکران  ، این پهنه هستی

به ترسی از رها بودن ، تو می پرسی  

کسی می بیندم  آیا ؟

کسی خواهد شنید این بنده تنها ؟

جوابت را ، نه از آنکس که پرسیدی

جوابت  را ، خودش با تو ،

 و با لحن و کلام مهر می گوید

که من نزدیک تو هستم ، به هنگامی که می خوانی مرا

آری ، تو دعوت کن مرا ، با عشق

اجابت می کنم ، با مهر

هدایت می شوی ، بر نور

خدا را دیده ای آیا ؟

گمانم دیده ای او را

که من هم آرزو دارم ، ببینم باز هم او را

به چشم سر ، که نه

او خود گشاید ، دیده های روشن دل را

لطیف و خلق آگاه است  

چه زیبا می شود ،چشمی که می بیند ترا

چشم دلی ، از جنس نور و عشق و آگاهی




موضوع : شعر ,

عشق، تصميم قشنگي ست، بيا عاشق شو نه اگر قلب تو سنگي ست، بيا عاشق شو *********** آسمان زير پروبال نگاهت آبي ست شوق پرواز تو رنگي ست، بيا عاشق شو *********** ناگهان حادثه ي عشق، خطر كن، بشتاب خوب من، اين چه درنگي ست، بيا عاشق شو *********** با دل موش، محال است كه عاشق گردي عشق، تصميم پلنگي ست، بيا عاشق شو *********** تيز هوشان جهان، برسر كار عشقند عشق، رندي است، زرنگي ست،بيا عاشق شو *********** كاش در محضر دل بودي و ميديدي تو بر سر عشق، چه جنگي ست! بيا عاشق شو « مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز» صورت آينه زنگي ست، بيا عاشق شو *********** مي رسي با قدم عشق به منزل، آري... عشق، رهوار خدنگي ست، بيا عاشق شو *********** باز گفتي تو كه فردا!!! به خدا فردا نيست زندگي، فرصت تنگي ست، بيا عاشق شو *********** كار خير است، تأمل به خدا جايز نيست! عشق، تصميم قشنگي ست، بيا عاشق شو




موضوع : شعر ,


: